معرفی وبلاگ
-وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. -هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن. دکتر شریعتی
صفحه ها
دسته
پیوندها
Mahdi_witsful

لینک های مورد علاقه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 95613
تعداد نوشته ها : 215
تعداد نظرات : 279
Rss
طراح قالب
GraphistThem226
هر  کاری از دستم بر می اومد واسه گذاشتن نظر کردم اما افاقه نکرد...
هومن جون واسه تو هم همین طور
خلاصه دوستون دارم..
دسته ها :
دوشنبه 1389/1/9 10:45
دسته ها :
يکشنبه 1389/1/8 22:47

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

 

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

 

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

 

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

 

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

 

آری با تو هستم ...!

 

با تویی که از کنارم گذشتی...

 

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

 

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 
دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1389/1/8 22:40
می نشینم لب حوض...
ابری نیست
 

بادی نیست

 

می نشینم لب حوض

 

گردش ماهی هاروشنی من گل آب

 

پاکی خوشه زیست

 

مادرم

 

ریحان می چیند

 

نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی های تر

 

رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط

 

.....

 

چیزهایی هست

 

که نمی دانم

 

می دانم سبزه ای را بکنم خواهد مرد

 

من پر از نورم و شن

 

و پر از دار و درخت

 

چه درونم تنهاست

 سهراب سپهری
دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1389/1/8 22:37

نوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند

 

شاید باور نکنی!!!

 

در تمام شعرهایم

 

احساست می کردم ... ودلم

 

این غم دان پر درد

 

این صندوقچه اسرارت

 

هوای تو را بارها می کرد

 

و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم

 

و او مانند یک بچه از برای دیدنت

 

مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و

 

هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....

 

و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها

 

بارها او را تنبیه می کردم.....!!!

 

نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی

 

که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

 

این من!!!

 

نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....

 

و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید

 

اما...

 

امروز آن باران بوی دیگری داشت...

 

در حوالی گلدان خالی دلم

 

و صدای آن از بس که دلم خالی بود

 

 می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود

 

آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد

 

دسته ها : شعر
يکشنبه 1389/1/8 20:34
X